تبليغاتX
عاشقانه ها
دوستت دارم!

بيشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه ای مجنون تو هستم.

و بدون تو زندگی برايم مفهومی جز تاريكی و سياهی ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداری ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميدانی!
تنها آرزويم اين است كه سالم و سر افراز باشي و جز اين از خدای خويش هيچ آرزويی را ندارم
اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه ای است از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!
آموختی كه عشق يعنی تا پايان زندگی ماندن و تا پايان زندگی دوست داشتن!
هر جای دنيا كه هستی بدان كه در اين دنيای بزرگ كسی هست كه عاشق و ديوانه تو می باشد !
عزيز دنيا خيلی بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلی و مجنون است،

 اما همه يك سو و تو نيز يك سوی ديگر!
دوستت دارم خيلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جای ابرازی برای آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه های تو و گريانم از اشكهای تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !
دوستت دارم... چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد!
اينبار با فرياد ، با چشمهای گريان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن مي گويم كه دوستت دارم

 تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!
ولي......
 آخر قصه چيست ؟ تو بگو!
هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟
جواب خاطره ها يم را چه بدهم؟
بي تو و صداي مهربانت با كدام لاي لاي بخوابم؟
آخر؟ نه....! باورم نمي شود! نمي شود كه ما، تمام شود!
مي شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟
اصلا تو نباشي ، من مي مانم؟ نمي دانم! شايد
نبود تو از همه چيز اين جهان بي رحم وحشتناك تر است!
آخر قصه چيست؟
نه! نمي شود! عشق كه تمام نمي شود ، مي شود؟!
نه! نه! نه! نه!
اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟
اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ،
ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است…
حالا بيا هراس پايان را از من بگير…
حالا بيا به روزهاي خوش هنوز نيامده فكر كنيم!
راه زيادي باقي است اما…

نوشته شده توسط علی سینا در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 20:0 | لینک ثابت |

خواب دیدم!

 شب هايي که خواب تو را مي بينم

صبح اش زودتر بيدارم کن

تا پنبه هاي طبي را

در گوشم فرو کنم

و به ماشين هاي بدون بوق

به لب زدن هاي بيهوده

به سکوت اين شهر

بخندم

راهم را کج کنم به خياباني که بوي تو را مي دهد

و از ميان هزاران تصوير

خنده هايت را بشناسم

تو سلام کني و سلام ات

شنيدني شود برايم

من به پنبه ي گوش هاي تو بخندم

تو به پنبه ي گوش هاي من

بعد دستهايم را بگيري و باقي را

چشمهايت بگويد...

.

.

.

شب هايي که خواب تو را مي بينم

صبح اش

زودتر

بيدارم کن..! 

 

خواب ديدم که باز مي آيي،مي نشيني کنار شومينه

خنده ها از لبت نمي افتند،به قولت عمل کردی و آمدی

ناگهان روبروي آيينه مي گريزي و محو مي گردي

مي دوم تا ببوسمت اما،نيست چيزي درون آيينه... 

نوشته شده توسط علی سینا در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 15:59 | لینک ثابت |