
شب هايي که خواب تو را مي بينم
صبح اش زودتر بيدارم کن
تا پنبه هاي طبي را
در گوشم فرو کنم
و به ماشين هاي بدون بوق
به لب زدن هاي بيهوده
به سکوت اين شهر
بخندم
راهم را کج کنم به خياباني که بوي تو را مي دهد
و از ميان هزاران تصوير
خنده هايت را بشناسم
تو سلام کني و سلام ات
شنيدني شود برايم
من به پنبه ي گوش هاي تو بخندم
تو به پنبه ي گوش هاي من
بعد دستهايم را بگيري و باقي را
چشمهايت بگويد...
.
.
.
شب هايي که خواب تو را مي بينم
صبح اش
زودتر
بيدارم کن..!

خواب ديدم که باز مي آيي،مي نشيني کنار شومينه
خنده ها از لبت نمي افتند،به قولت عمل کردی و آمدی
ناگهان روبروي آيينه مي گريزي و محو مي گردي
مي دوم تا ببوسمت اما،نيست چيزي درون آيينه...